حرف های دل تنهای من
اهل دانشگاهم رشته ام علافیست جیبهایم خالی ست دوستانی همه از دم ناباب اهل دانشگاهم قبلهام استاد است جانمازم نمره! خوب میفهمم سهم آینده من بیکاریست من نمیدانم که چرا میگویند مرد تاجر خوب است و مهندس بیکار... وچرا در وسط سفره ما مدرک نیست! ((چشم ها را باید شست جور دیگر باید دید)) باید از آدم دانا ترسید! باید از قیمت دانش نالید
اینم تقدیم به دانشجویان دانشگاه آزاد... چرا همهی ما به دانشگاه آزاد عشق می ورزیم؟ الف. چون اگر دانشگاه آزاد نبود ما بیسواد مانده و در نتیجه معتاد میشدیم. ب. چون اگر دانشگاه آزاد نبود پدران ما ثروتمند شده و از یاد خدا غافل میشدند. ج. چون اگر دانشگاه آزاد نبود مردم از داشتن الگوی موفق مدیریت محروم شده و جامعه دچار بحران مدیریت میشد. د. چون اگر دانشگاه آزاد نبود مقدار زیادی از وسایل آرایشی و لباسهای کوتاه و تنگ روی دست فروشنده های آنها باقی می ماند (البته لازم به ذکر است که بند د شامل دانشجویان عزیز دانشگاه سراسری هم میشود) پی نوشت:امیدوارم سوء تفاهمی پیش نیاد....همه مطالب جنبه شوخی داشت سلام....خوبین؟خوشین؟سلامتین؟خداروشکر...این مدت اینقدر اتفاقهای عجیب و غریب واسم افتاده که نمیدونستم از چی و کی بیام بنویسم...سرمم خیلی شلوغ شده...4روز که دانشگاهم...3روز دیگشم که همش یا با ندا(خالم) بیرونم واسه کارای عروسیش یا واسه خودم میرم خرید و اینجور چیزا...مثلا دیروز یکی از همین روزای خرید بود که با مامان رفتم بازار تا خریدامون رو کنیم...همینجور که داشتیم میگشتیم یهو رو پیشخون یه مغازه عکس یه مرد حدودا 50 ساله بود که زیرش نوشته بود"ناصر بلنداختری"همین که چشمم به عکس افتاد به مامان گفتم:اﹺ..مامان یاد سحر بلند اختری افتادم!یادته که؟تو بعثت همکلاسیم بود! گفت:آره یادمه...همونی که از جلسه کنکور ازاد پدرش مارو رسوند تا خونه...یهو رو عکس خشکم زد...تازه دوزاریم افتاد که این عکس چقدر شبیه سحره...ای دل غافل اینکه عکس پدر سحرﹺ...چرا روبان مشکی کنارشه؟؟؟حتی یه لحظه ام دلم نمیخواست که فکر کنم واسه پدرش اتفاقی افتاده...اما خب اون عکس نیازی به توضیح نداشت...از فروشنده مغازه پرسیدم:ببخشید آقا صاحب این عکس با شما نسبتی داره؟؟؟فروشنده:بله خانم...هم پسر خالم هستن هم شوهر خواهرم...من:یه دختر به اسم سحر دارن؟فروشنده:بله...دختر بزرگترشون ساناز و دختر کوچکترشون سحر....!با اینکه لحن غمگین اون فروشنده و چهره ی ناراحتش گویای همه چیز بود اما با این حال پرسیدم:فوت کردن؟اون مرد هم گفت:بله....وای خدا انگار یه سطل آب ریختن رو سرم...بدنم یخ کرد...فکر اینکه سحر...همکلاسی دوران کنکورم الان پدرش کنارش نیست بدجور بهمم ریخت...فکر اینکه الان چه حالی داره اذیتم میکرد...خب دخترا به پدراشون خیلی وابسته هستن و نبودشون غم کمی نیست!همتون خوب میدونین ادم چه حالی میشه....دیگه اینقدر ناراحت شدم و بهم ریختم که حتی نپرسیدم کی؟چرا؟چه جوری؟از بدشانسی شماره سحرم گم کردم...کاش از اون اقا که درواقع دایی سحر هم میشد شماره رو میگرفتم....دیگه از اون مغازه رد شدم و فقط اشک نو چشمام جمع میشد و ناخوداگاه سرازیر میشد....مامان هم خیلی ناراحت شد...اما چه فایده؟ناراحتی فایده ای نداشت؟دیگه چه کاری مگه از دست آدم بر میاد؟جز اینکه بگی " خدا رحمتشون کنه" "خدا بیامرزه" و در نهایت یه فاتحه بفرستی و....کلی حالم گرفته شد و دیگه حوصله خرید نداشتم....اصلا حواسم سر جاش نبود...وقتی اومدم خونه از چند تا از بچه ها سراغ سحر رو گرفتم و دنبال شمارش بودم اما پیدا نکردم....نه آناهیتا....نه دلارام...نه سحر(یه سحر دیگه رو میگم)به سحر میگم:فلانی یادته؟میگه اسمش اشناست!!!!!اهان یادم اومد !!!آناهیتا هم که کلا دیره و الزایمر داره اما یادش اومد....دلارامم یادش بود اما خب شماره نداشت....وقتی فکرش رو میکنم میبینم خیلی سخته...دوتا دختر جوون با مادرشون تنها شدن...دیگه پدرش نیست....طفلک مادرشم خانوم خوب و مظلوم و باشخصیتی بود...اون بنده خدا هم چه عذابی میکشه....تو جوونی سایه سرش رفت...ای روزگار....به این فکر میکنم دنیا چقدر کوچیکه ها....من...خرید...بازار...مغازه ناشناس...عکس...فروشنده....سحر....پدرش...مرگ....غم... یعنی چند وقته که این اتفاق افتاده؟فکر نکنم زیاد دور باشه....طفلی سحر یه سال دیگه مون پشت کنکور تا رتبه خوبی بیاره....باز میرفت کلاس تست و به قول اقای پیشنماز(دبیر ادبیات کنکورم) سند بعثت رو به نامش زده بودن دیگه...اما انگار ....انشاالله که همیشه موفق و سلامت باشه... سحر جان...حالا میخوام چند کلمه با خودت حرف بزنم...سحر از اینکه پدرت رو از دست دادی واقعا متاسفم و این غم بزرگ رو بهت تسلیت میگم....و همچنین متاسفم ازینکه کاری از دستم بر نمیاد...فقط از خدا میخوام به تو و خانوادت صبر بده....سحر واقعا حالت رو درک میکنم....نمیدنم چی بگم....میدونم که هیچ وقت اینجارو نمیخونی...گرچه اینقدر دنیا کوچیکه که شاید تو هم یه روزی گذرت اینجا بیفته و بخونی....سحر به محض اینکه شماره ای ازت گیر بیارم و بهت دسترسی پیدا کنم بهت زنگ میزنم...واقعا برام سخته که حرف بزنم....مواظب خودت باش...هوای مامانتو داشته باش....زندگی ادامه داره.... پی نوشت 1 :ازتون خواهش میکنم برای شادی روح پدر سحر یه فاتحه بخونین... پی نوشت 2 : رها جان تو شمارشو نداری؟؟؟اگه داری برام خصوصی بذار ...ممنون.... پی نوشت 3 : همتون رو به خدا میسپرم....تا بعد... دیروز روز عجیب قریبی بود...از اول صبح بد اوردم!شب قبلش دیر خوابیدم و کلی استرس داشتم که صبح بتونم زود بیدار شم تا دیر به کلاس نرسم....ساعت 8 انقلاب داشتم و 9:40 هم شیمی معدنی...گرچه انتظار میرفت مثل کلاسای دیگه هفته اول تشکیل نشه اما خب واسم مهمه که جلسه اول سر کلاس حاضر باشم...خلاصه که ساعت 3 خوابیدم و ساعت 5 بیدار شدم!چشمتون روز بد نبینه خیلی حالم بد بود...حالتهای مسمومیت داشتم(برای رعایت حال دوستان از توضیح کامل وضعیتم خودداری میکنم اما همچنان در شوک به سر میبردم و تا 4 صبح نتونستم بخوابم و فقط داشتم فکر میکردم که چرا؟؟؟؟؟چرا اینجوری شد؟چرا کسی که گوشی رو زده به من SMS داده؟اخه خدایا چرا اینجوری شد؟شوک بدی بود برام!خدایا چرا تا میام به وضعیتم عادت کنم دوباره یه اتفاقی میفته و بهمم میریزه...؟؟؟؟خدایا خودت به خیر بگذرون....خداجون تنهام نذار.... پی نوشت 1: روز عجیب و سختی برام بود...همه چی یه هم پیچیده بود پی نوشت ٢: دوروزه تنهای تنهام!تنهاییم خیلی سخته ها پی نوشت٣: دوستای عزیز داستان عشقم رو تو وبلاگ من و داداشی بخونید !بعضی پستها مشترکه!مثل همین پست!(کار بی معنییه؟میدونم اما یه دلیل شخصی داره!زیاد بهش فکر نکنین!)میگم اگر نظرم بدین بد نیستااااا!راه دوری نمیره!دوستون دارم همیشه دوست داشتم یه وبلاگ داشته باشم که خاطرات تلخ و شیرین , روزانه هام و دلتنگیهام رو بنویسم اما نمیدونم چرا هی تنبلی کردم و پشت گوش انداختم....اولین وبلاگم وبلاگ فیزیکم بود دوستتون دارم دوستای گلم

![]()

و خدایی که مرا کرده جواب.
![]()

![]()

![]()


![]()






)از طرفیم بدجور بدنم درد میکرد و ضعف داشتم و معده درد عجیبی داشتم.حالم اینقدر بد بود که به گریه افتادم
...دیگه بجای دانشگاه راهی دکتر شدم
...هرچی پیش میرفت حالم بدتر میشد...کم کم علائم سرماخوردگی داشت خوشو نشون میداد...گلو درد شدید که میزد به گوشم....همه جای بدنم یه مرگش بود و فقط به خودم میپیچیدم ...حالا کلی منتظر موندم تا نوبتم شه
...این دکتر هم که اینفدر معاینش طول میکشه که دوست داشتم برم خفش کنم....ولی از حق نگذریم دکتر خیلی دقیق و فهمیده ایه.بالاخره رفتم پیشش و طبق معمول یه ویروس جدید که اسمم نداره خفت بنده رو چسبیده بود...خلاصه اومدم خونه و دور از جون همتون مثل یه میت افتادم خوابیدم اونم زیر 2تا پتو ...ناهارم نتونستم بخورم و تا عصر خوابیدم
...حدود ساعت 4 بود مامان بیدارم کرد خداحافظی کنه ....با سارا و بابا میخواستن برن یه سفر کوچولوی 1روزه!خلاصه رفتن و بابا هم هی تاکید داشت که حتما بری خونه مامان بزرگتینا هااااا!!!!!گفتم عجب گیری کردیما
!(تو دلم گفتما)!حدود ساعت 4:30 بود که داشتم با دوستم تلفنی صحبت می کردم دیدم SMS اومد...نگاه کردم دیدم از داداشیه...یه SMS خالی...واییییییییی خدااااااااااااااااااااااااا یعنی درست میبینم
؟؟؟؟داداشی SMS داده
؟؟؟(چیه؟آهان حتما داری میگی اخه ادم مگه واسه یهSMS خالی هم ذوق میکنه؟؟؟نخیرم!احتمال میدادم که animation فرستاده و Nokia هم animation های sonyericson رو نشون نمیده!)واسه همین کلی ذوقیدم و به دوستم گفتم و دوتایی خوشحال بودیم...منکه دیگه تمام بدنم یخ کرده بود و میلرزیدم...اصلا حال عادی نداشتم
...شوکه شده بودم در حد بوندسلیگا!!!از خوشحالی زدم زیر گریه
!دوستم گفت بابا گریه نکن بهش SMS بزن.منم خیلی عادی SMS زدم که: سلام.کاری داشتین SMS خالی فرستادین
؟؟؟...بعد از نیم ساعت دوباره2تا SMSخالی فرستاد!دوستم گفت بزنگ!گفتم : نه الان فکر میکنه هول کردم!(اخه نکه هول نبودم
)اما طاقت نیووردم و زنگیدم...یه پسر هم سن و سال داداشی جواب داد و با یه لحن بد مثل پسرای لات گفت: بلــــه؟؟؟بفرما؟؟؟گفتم ببخشید کاری داشتین SMS دادید؟یه خنده کرد و گفت:شما؟گفتم:شما SMS دادین؟از دوستای...(داداشی)هستین؟گفت:...کیه دیگه؟نه بابا!این شماره تو این گوشی بود ما هم SMS دادیم!بعد مثل دیوونه ها شروع کرد داد زدن!!!تو به چه حقی به من زنگ زدی؟کی به تو گفت به من زنگ بزنی؟اصلا تو کی هستی؟بعدم ریز ریز میخندید!!!منم که انگار به برق وصل شده بودم و حسابی شوکه بودم
!!!!فقط گفتم:واقعا براتون متاسفم و قطع کردم!پیش خودم گفتم یعنی دوستای داداشی بودن؟داداشی گفته اذیتم کنن؟اما هرچی فکر کردم دیدم داداشی به هیچ وجه این کار رو نمیکنه!اخه دلیلی نداره اینجوری کنه!داداشی شیطون بود اما مردم ازار و همچین ادمی نبود!دوست داشتم برم خفش کنم
..پیش خودم گفتم شاید گوشیشو ازش زدن یا سر کارش کسی بیخبر گوشیشو ورداشته که داداشیو خرابش کنه!!مثل دیوونه ها گریه میکردم
....انگار تازه داداشی رو ازم گرفتن...و اینکه یه لحظه تو دلم بهش شک کردم حس بدی بود...مثل خوره افتاده بود به جونم...دوست داشتم سرمو بکوبم به دیوار
...اخه به عشقم شک کرده بودم...دست خودم نبود این حس لعنتی...از طرفی SMS که اومد و دیدم از طرف داداشیه شوک بدی بود برام...اونم بعد از 6ماه....آخه یعنی چی
؟؟؟؟؟اول زنگیدم به میترا(خالم) که دارم میام خونتون و یهو زدم زیر گریه...اونم کلی دلداریم داد
و دیدم ظاهرا اونم حال خوشی نداره...بعد از تلفن اینقدر داغون بودم که حس رفتن خونه میترا هم نداشتم! بعد زنگ زدم به خواهر داداشی و گفتم:داداشی الان کجاست؟؟؟گفت سر کار!چطور مگه؟؟؟گفتم جریان اینه!گفت: نه بابا کار داداشی نیست.سر کار نمیتونه اصلا با گوشی کاری کنه چه برسه بخواد سرکار بذاره .کار اون نیست و تو که میشناسیش و....خلاصه قرار شد زنگ بزنه به داداشی و ته توی قضیه رو دربیاره...گفتم نگی من گفتمااااااا.!بعد از 45 نیم ساعت آجی کوچولوی داداشی زنگید و گفت گوشیش رو زدن و ...وقتی بهش گفتم اینقدر نارحت شد(حالا خوبه گفته بودم نگو من بهت حرفی زدما
)هی میگفت...جونم اون اصلا سر کار نمیتونه SMS بده و تلفنشم به زور جواب میده و کارش خیلی سخته و...گفتم:خدا شانس بده...کاش یکی هم اینجوری هوای مارو داشت...خوش بحال داداشیت....آبجی کوچولو هم با یه ناز خاصی گفت:وا!...جون منکه همش هوای تورو دارم
!خداییشم خیلی دخمل باحالیه.7 سال از من کوچیکتره ها اما اینقدر دخمل فهمیده و خوبیه که اصلا حس نمیکنم تفاوت سنی داریم...منکه خیلی دوسش دارم
....یکم اروم شدم وانگار دوباره داداشی رو بدست اووردم!
![]()


...تا بعد...
...دومی وبلاگ من و داداشی که از دلتنگیهای عقشولانم و راجب داداشیم میگم و وبلاگهای دیگه که...اما دوست نداشتم از دغدغه های دیگم تو وبلاگ من و داداشی جونم بگم...اخه اونجا که فقط مال من نیست....مال داداشی جونمم هست گرچه خود داداشیم چیزی تو اون وبلاگ نمینویسه اما خب دیگه....اینجا واسه نوشتن دستم باز تره....!!!!انگار راحت ترم...خونه خودمه دیگه
....!سعی میکنم هم اینجا رو و هم من و داداشی رو زود زود آپ کنم و دیگه تنبلی نکنم!

.مواظب خودتون باشید...فعلا خدانگهدار
| Design By : Night Skin |

